اخبار ویژه

کد خبر : 252601 تاریخ ثبت : 1401/1/31 12:12:00
یادنامه کهنه خبرنگار خوشنام جنوب؛ علی پیرمرادی

برازجان دیگر... علی جان ندارد!

برازجان دیگر... علی جان ندارد!متن پیش رو گزیده ای از گفتگوی منتشر نشده خبرنگار آزادنما با زنده یاد علی پیرمرادی خبرنگار شهیر جنوب و پیشکسوت عرصه رسانه استان بوشهر است که روزگاری جایزه میلیاردی خود را صرف خدمات عام المنفعه کرد و نام نیک خود را برای همیشه در خاطر مردمان این دیار به یادگار گذاشت.

به گزارش آزادنما به قلم ندا شیروانی؛ خاطرم هست روزهایی که کار خبری انجام می دادم، گاهی برای هماهنگی یک دیدار، یک مصاحبه، یک گزارش، یک هماهنگی ساده باید ساعت ها یا حتی روزها و هفته ها پیگیری می کردم و منتظر می ماندم. ولی در تمام  این سال ها تنها یک نفر بود که با همان اولین تماس و صدای مهربانش (که می دانستی آن لبخند از سرِ مهر است) زمان گفتگو هماهنگ می شد.

در گذشته همیشه دوست داشتم به خانه اش بروم و پای صحبت هایش بنشینم تا اینکه فرصتی دست داد و چندساعتی میهمانش شده بودم، چندی بیش باز به دیدارش رفته بودم و  او میزبان گشاده رویی برای من بود. از بدو ورود سادگی و قدیمی بودن خانه  اش مثل همیشه توجه ام را جلب کرد و مادری که دیگر رو به روی اتاق و در تاریکی به روی تخت دراز نکشیده بود. خاطرم هست که در اولین دیدارمان در بدو ورود به تخت اشاره کرد و  علی گفت: «مادرم هست. بیماره و خوابیده». اما حالا بیش از یکسال است که علی به تنهایی زندگی می کند.

نمی دانید چقدر در هر دیدار ذوق دیدن لوح ها و تقدیرنامه هایی را داشتم که می دانستم در هر گوشه از اتاقش خودنمایی می کنند.

وارد اتاق سه در پنجی شده بودم که بیش از هر چیز، شلوغی و بوی عود مطبوع همیشگی اش مشامم را نوازش می داد و توجهم را جلب می کرد. فضایش برایم دلنشین و یادآور خانه خشت و گلی مادر بزرگم بود. رادیویی قدیمی هم در حال پخش موسیقی بود که برایم مثل فیلم ها و سریال های انقلابی بود. کنارش یک فکس قدیمی و یک تلفن قرار داشت و مجموعه ای نامنظم از روزنامه ها و کتاب های آرشیو شده و بساط پذیرایی خودمانی که به گفته خودش ساعت هاست آماده کرده و گوش به زنگ منتظر آمدنم بوده است.

چندین سال می گذشت که دور تا دور اتاقش پر بود از انواع تقدیر نامه ها، قاب ها و لوح و تندیس هایی که بعضی هایش بیشتر خودنمایی می کردند و تندیس هایی که روی میز تلویزیون گذاشته شده بود. آن طرف اتاق، درست مقابل پنجره انگار چیزهایی زیر پتو پوشانده شده بود. پرده پنجره را نیز  پس از گفت و گو کنار زدم و فیلم کوتاهی از آن گرفتم. آن قدر هیجان زده بودم که مجالی برای اجازه گرفتن از صاحبخانه نگذاشتم. طاقچه از بالا تا پایین پر بود از انواع روزنامه ها در بسته بندی های کوچک و بزرگ که برخی از آن ها را گذر زمان پیر و فرسوده کرده بود. در همین حین گفت: «هنوز از آن ها نگه داری می کنم و خیلی قدیمی هستند. این ها تعداد کمی از روزنامه هایم است. خیلی شان در آتش سوزی سوختند. حتما می خواهید بدانید آتش سوزی برای چه؟!»

در پس هر گفت و گویمان ربط پیدا می کرد به خاطره ای و داستانی جداگانه، همین بس که سه کتاب از خاطراتش را در دست چاپ داشت که امید است با عنایت دوستان و مسئولان در آینده نزدیک به چاپ برسد. اگر بگویم اکثر هم استانی ها او را دیده و یا نامش را شنیده اند گزاف نگفته ام. فردی با سابقه بسیار درخشان در خبرنگاری، با کوله باری سنگین از تجربه و تلاش که بیش از نیم قرن است به همراه خود دارد. جیب پیراهن و کتش هم همیشه از کاغذ و کارت و خودکار پر است و در جیب سمت چپ پیراهنش سنگینی می کند. او از قدیمی ترین ها و به یادماندنی ترین هاست که هر جا از خود نامی برجای گذاشته ولیکن همیشه اولویتش اطرافیان، رشد و ارتقا برازجان بوده و از خودگذشتگی های فراوان کرده است.

مردی از جنس تلاش

علی پیرمرادی متولد بیستم فروردین ماه 1331 از آبادان است که از همان ابتدا به برازجان می آیند و در روستای زیارت حدود 5 سال به همراه پدر و مادرش که هر دوی آن ها نیز آبادانی بودند، زندگی می کنند. پس از فوت پدرشان به محله قلعه در برازجان می آیند. می گوید: «خانه مان دقیق کنار قلعه بود و ما در منزل حاج یدالله منتظر که به او کربلایی رضا می گفتیم، سکونت داشتیم. از فروردین 57 هم روبروی مخابرات کنونی خانه ای مستقل گرفتیم و در آن جا ساکن شدیم. حال بالای ده سالی است که در مکان فعلی یعنی کنار چهار راه بنیاد مسکن سابق ساکن هستم.»

پیرمرادی طبق عرف و سنت آن زمان، از کودکی کنار پدر و برادر خود شروع به کار و کارگری می کند. او می گوید: «پدرم پرتلاش و همه فن حریف بود. من نیز روزها سرکار و شب ها به مدرسه شبانه اکابر می رفتم». در آن هنگام عمویش محمود شیخی نیز با او به کلاس شبانه می آمد. از تفاوت فامیل عمویش پرسیدم و گفت: «مادر ما دو بار ازدواج کرده است. فامیل من از فامیل مادرم گرفته شده است. فامیل پیرمرادی در آبادان و اطراف آن خیلی زیاد است چون که ما در آن جا طایفه بزرگی هستیم. از پدر اولم یک خواهر و یک برادر هستیم که سالیان پیش برادرم خیرا... حین رانندگی سکته قلبی کرد و فوت شد و خواهری دارم به نام جانی. از پدر دومم نیز دو برادر و دو خواهر دارم».

نتوانستم ادامه تحصیل دهم ولی در کارم موفق شدم

با وجود اینکه می دانستم ولی باز از خودش سراغ ادامه تحصیلش را گرفتم و پاسخ شنیدم: «بعد از اکابر در مدرسه دانش که جایش همین جای فعلی حسینیه مسجد جنت بود به ادامه تحصیل مشغول شدم. پس از آن در دوره دبیرستان به مدرسه فرخی برازجانی آمدم که همان شهید بهشتی فعلی است. (در اینجا به من تأکید می کند که حتما برازجانی اش را قید کنم و می گوید روی برازجانش تعصب دارم). ولی فقط تا دوازده ادامه دادم».

در ادامه به کارگری اش  اشاره می کند و می گوید: «در آن هنگام که کارگری می کردم، مدتی را در زمین کاهو مشغول بودیم و کاهوی برازجان هم معروف بود. صاحب کارمان هر شب چندتایی را به ما می داد تا به خانه بیاوریم. کاهوها بسیار بزرگ، خوش طعم و چندین برابر کاهوهای امروزی بودند و آن قدر خوشمزه بودند به طوری که روغن ازشان تک می کرد (می چکید) که دیگر مثلش نیست».

علی درباره علت تأخیر ادامه تحصیلش هم توضیح داد: «آن موقع تازه اول انقلاب بود و بخاطر مشکلاتی که در مدرسه به وجود آمد، علیه مدیر مدرسه شعار می دادند. درگیری ها و مشغله های زیاد زندگی که در آن زمان وجود داشت و به طور همزمان کارگری هم می کردم دست به دست هم داد تا نتوانم دیپلمم را بگیرم. البته رئیس آموزش و پرورش وقت هم می خواست به من مدرک دیپلم بدهد ولی خودم قبول نکردم و وجدانم راضی نشد».

او دیگر یک روزنامه فروش دوره گرد شده بود

از سال 1342 یک روزنامه فروش دوره گرد شده بود و به صورت سیار روزنامه می فروخت. نام روزنامه ها را که پرسیدم از کیهان و پس از آن اطلاعات و بعدتر نشریات وابسته به کیهان را نام برد. او گفت که در آن زمان نمایندگی اش را حاج ماشالله کازرونی داشت، از او روزنامه تهیه می کرد. علی به فروش روزنامه های متعددی اشاره کرد، حتی مجلاتی نظیر زن روز، روشن فکر، کیهان بچه ها و .... . در آن هنگام نیز مخاطبان خاصی بودند که هر روز مسافت های طولانی را طی می کرد، درب مغازه هایشان می رفت و به آن ها روزنامه می فروخت. روزنامه اطلاعات هم که چند نمایندگی عوض کرد به همین منوال به فروش می رسید.

وی در سال 1343 نمایندگی مجله ای را به نام صبح امروز می گیرد. از وصف آن چنین می گوید که مجلات در اندازه A4 و با جلد آبی بود که البته مجله از خانواده دانشمند بود. با خنده اینگونه می گوید: «شاید رنگ جلد آبی مجله بخاطر همسایگیشان با باشگاه استقلال (تاج سابق) بوده است. آن موقع کنار مجلس شورای ملی سابق قرار داشت».

پیرمرادی خبرها را می نوشت و برای صبح امروز پست می کرد. در آن هنگام که دوربین نداشت، از عکاسی پاکزاد از مرحوم حاج حسین پاکزاد و برادرش غلامرضا پاکزاد معروف به مرتضی که برایش کارت خبرنگاری هم گرفته بود، عکس هایش را می گرفت و به تهران ارسال می کرد. پس از آن هم که دوربین تهیه کرد، عکس ها را با دوربین خودش می گرفت. در سال 56 یک دوربین دیجیتالی خرید و از تهران به برازجان آورد که به گفته او شاید از اولین دوربین های دیجیتالی باشد که به استان بوشهر آمده چراکه آن موقع کسی این مدل دوربین را نداشت. پیرمرادی می گوید: «حتی خود من بلد نبودم با آن درست کار کنم چرا که من آن موقع با کلمه دیجیتال هم آشنا نبودم. آن موقع همش در فکر روزنامه بودم. حتی عکاسی پاکزاد هم برای کار کردن با دوربینم آشنا نبود».

از او پرسیدم که آیا دوربینت را داری ببینم؟ گفت: «متاسفانه به سرقت رفت». متعجب و ناراحت شدم و با کنجکاوی چگونگی سرقت را جویا شدم؛ چیزی حدود پانزده سال قبل شخصی از یکی از شهرهای همجوار به منزل قبلی علی می آید که وی به دلایلی تمایلی به آمدن این شخص به منزلش را نداشته است. علی صبح جهت خرید آش و نان از منزل بیرون می رود و وقتی باز می گردد متوجه نبود دوربینش و فرد مهمان می شود و پیگیری هایش به نتیجه نمی رسد. دوربین دیگری هم داشت که به او هدیه شده بود که آن را هم فردی دیگر از او می دزدد. در مدتی که دوربین نداشت به هر سختی کار خبری خود را ادامه می داد و برای تهران خبر پست می کرد.

این پیشکسوت خبرنگاری همزمان با مطبوعات دیگری از جمله روزنامه آیندگان که آزادگان سابق بود و آزادگان سابق هم، نامش ابرار بود کار می کرد و نمایندگی اش را در برازجان داشت. جالب است بدانید که توانسته بود تنها در برازجان 200 روزنامه بفروشد در حالی که درآن زمان در کل استان فارس 100 تا می فروختند. وی با روزنامه رسالت، جمهوری اسلامی و تعدادی دیگر نیز همکاری داشت. سال به سال فعالیت های خود را گسترده تر می کرد تا سال های اخیر که با مطبوعات و نشریات بوشهر و برازجان کار می کرد.

پیرمرادی و بخت بلندش در بلیط بخت آزمایی

از پیرمرادی درباره برنده شدن بلیط بخت آزمایی و سرنوشتش می پرسم که آوازه اش همه جا پیچیده است و آن را اینگونه شرح می دهد: «راستش را بخواهید من این شانس را از طرف دعایی خیر می دانم. دکه سیار کوچکی در جلوی شهرداری سابق داشتم که بعد آن را تبدیل کردم به ثابت و در جلوی کافه علی بابا (عکاسی آرام امروزی) دو باب مغازه از طریق همان بلیط بخت آزمایی گرفتم. تا پیش از آن یک گاری داشتم که در آن روزنامه، سیگار، آدامس و... می فروختم. سر دکه ام ایستاده بودم و خانمی در حال عبور از عرض خیابان بود که پایش گرفت به حاشیه جدول و به زمین خورد و پایش آسیب دید، به طوری که نمی توانست بلند شود. فردی آمد و با هم کمک کردیم او را سوار ماشین کردیم و به بیمارستان رساندیم. حتی بساط روزنامه فروشی ام را هم جمع نکرده بودم که کافه علی بابا برایم جمع کرده بود. آن فرد رفت و من پیش آن خانم ماندم. داروهایش را هم تهیه کردم. در بیمارستان نام آن خانم را از من پرسیدند و من نمی دانستم، نوشتند مادر علی پیرمرادی! این مسأله به خیر گذشت. بعد از گذشت چند روز همان خانم به همراه پسرش با یک کپوره خارکی (سبدی که با برگ نخل درست می کنند) نزد من آمدند و کلی دعای خیر برایم کردند.

بعد از آن حدود چهل روزی گذشت که بلیط هایم فروش رفت و من در بلیط بخت آزمایی برنده شدم. پیش از انقلاب سازمانی به نام سازمان شاهنشاهی، خدمت اجتماعی، بنگاه اعانه ملی (بخت آزمایی ملی) بود که بلیط بخت آزمایی نقدی می خریدیم و می فروختیم. پس از انقلاب ارمغان بهزیستی جایش را گرفت. تعدادی بلیط فروش نرفت، قیمت هر برگ آن هم 5 تومان بود. پنج بلیط را معرفی کرده بودند که دوتایش دست من بود و سه نفر دیگر هم بودند. ما 4 نفر به تهران رفتیم و بینمان قرعه کشی انجام شد. بخت با من یار بود و یک آپارتمان چهار طبقه با تمام وسایل و امکانات و پارکینگ برنده شدم. من چون وابسته به خانواده ام بودم و برازجان نیز برایم مهم بود و آن موقع خبرنگار نداشت، وجدانم قبول نکرد که بمانم. آپارتمان را به مبلغ 700 هزارتومان فروختم و به برازجان آمدم».

سخاوت در وجودش همیشه جاری بود

شنیده بودم که بخشی از پول حاصل از فروش آپارتمان را صرف امور خیریه کرده است. وی با تمام دغدغه مندی هایی که داشت، اولویت زندگی اش از گذشته تاکنون رفاه و آسایش مردم شهرش بود. 50 هزار تومان کمک کرد و در حسین آباد برازجان مدرسه ای 5 کلاسه ساخت که زمین آن را مرحوم حاج سیدباقر حسینی داده بود. در سال های ابتدایی هم مدرسه به نام ایشان بود که نام آن به اندیشه تغییر می کند. بعد از گذشت سال ها و تخریب و بازسازی ها می گوید که با همکاری آموزش و پرورش قرار است این مدرسه تبدیل به یک کانون قرآنی شود. از دیگر کار خیرخواهانه ای که انجام داد مبلغ 150 هزارتومان کمک به لوله کشی آب روستای زیارت به همت مردم و دولت بود. مبالغ دیگری را صرف امور خیریه می کند و باقیمانده آن را برای خود مغازه ای در کنار پاساژ رضای فعلی می گیرد.

جفا در حقم بسیار بوده است

علی پیرمرادی نیز مانند خیلی های دیگر در عرصه خبر و رسانه و زندگی و روزمرگی مورد کم لطفی های بسیار زیادی که از شمارش خارج است قرارگرفته است. ولی این مرد آن قدر کوچک نفس است که در همه حال برای همه خیر و سلامتی خواهان است و تعصبش روی شهرش از کلام و وجودش پیداست. وی سال های زیادی را به خبرنگاری مشغول بوده و هست و حالا اصلا اوضاع مطلوبی ندارد و در خانه سپری می کند. از خبرگزاری ها تا صداوسیما و مطبوعات، همچون خیلی های دیگر بی مهری زیاد دیده بود ولی همه این ها باعث نشده بود قلبش را پر از نفرت و کینه کند و آن قدر وجودش از عشق لبریز است که همچنان راهش را ادامه داده است. خانه ای که دو بار مورد آتش سوزی قرار گرفت. سرقت هایی آشکار که به فواصل زمانی از او صورت گرفت. حق خوری و حق کشی هایی که دیگر برایش عادی شده بود. تخریب دو باب مغازه ای که توسط شهرداری وقت انجام شد و باعث تعطیلی کارش شد و دوباره به صورت سیار شروع به فعالیت کرد. موتورش را که به ناحق در تعمیرگاه از او گرفتند و پس ندادند و تا به امروز که به سختی از هزینه های خویش بر می آید. در جواب این سوال که مخارج خود را چگونه تأمین می کنی با مکث گفت: «به سختی... به سختی».

فعالیت های پیرمرادی زبان زد و ناب بود

در سال 1377 صدا و سیما به او دوربین فیلمبرداری می دهد و وارد عرصه جدید و گسترده تری می شود و همچنان با علاقه و تعصب بالا اخبار را مخابره می کند. خبرهایش بازخوردهای خوبی داشت تا حدی که در سطح ملی نیز به خوبی دیده می شد و مورد توجه قرار گرفته بود. همراهی همیشگی وی با مسئولین و مردم و سرعت وی در نقل و انتقال خبرها باعث معروفیت و محبوبیت وی شده بود. همه برای او احترام خاصی قائل بودند. در گذشته نیز پیشنهادهای زیادی برای فعالیت های خصوصی در سازمان ها و ادارات شده بود ولی او نمی توانست خود را محدود به یک مکان خاص کند و می گفت: «برازجان خبرنگار ندارد، اگر من بروم چه کسی اخبار را برای تهران بفرستد». حتی دوست نداشت از برازجان خارج شود.

شرایط ازدواجی که بخاطر مشغله های کاری هیچ وقت میسر نشد

پیر مرادی می گوید: «دوره ای از جوانی را به کار و کارگری سپری کرده بودم. دوره ای دیگر را وارد عرصه مطبوعات شدم و خودتان که بهتر می دانید خبرنگاری کاری سخت و زمان بر است. دیگر فرصتی برای فکر کردن هم نداشتم چه برسد به ازدواج! زمان هم از دستم در رفت».

او ادامه می دهد: «شرایطش هم پیش آمد، خواهر و مادرم دختری را معرفی کردند ولی میسر نشد. کار خبرنگاری آدم را پیر می کند. جمله ای که هربار از او می پرسیدی  و با مکث و لبخندی تلخ می گفت حالا هم توی فکرش هستم اما نه شرایطش را دارم نه کسی را زیرنظر دارم. تا ببینم خدا چه می خواهد».

با موتور سوزوکی 1000 زیر کمپرسی رفتم!

از او می خواهم که برایم یک خاطره خوب و یک خاطره بد تعریف کند و او اینگونه شرح می دهد: «خاطره خوب و بدم را باهم می گویم که چیزی جز معجزه نبود. یک موتور سوزوکی 1000 داشتم که با آن سفرهای زیادی رفته بودم. قبل از انقلاب هم دوبار با آن به تهران رفته بودم. تابستان بخاطر نمایشگاه کتاب سفری به تهران داشتم و پس از آن قصد سفر به شمال کردم. در جاده اصلی بودم که از جاده فرعی یک کمپرسی با سرعت وارد جاده اصلی شد. دو جوان در آن بودند و بارشان هم آجر بود. ما با هم تصادف کردیم و من با موتور به زیر کمپرسی رفتم. در آن لحظه تنها نام ابوالفضل (ع) را به زبان آوردم. یا ابوالفضل برایم معجزه ای شد که نه خودم و نه موتورم هیچ آسیبی ندیدیم. آن دو جوان هراسان هم وقتی مرا سالم دیدند خوشحال شدند و عذرخواهی کردند و رفتند.

برکناری یک مدیرکل در فارس به واسطه پیرمرادی

به همراه رئیس وقت شرکت سدسازی سرقنات در یک روز بارانی به سرقنات رفتیم. سیل کلی خرابی به بار آورده بود. ما رفته بودیم که سری بزنیم و گزارشی تهیه کنیم. تا زیر پل وحدتیه کاملا سیل بود. ماشین آن طرف خیابان بوق می زد و می گفت: «می خواهم بروم دانش آموزان را جا به جا کنم زودتر بیایید. من به رئیس گفتم نمی آیم. آقای دشتی به راننده اشاره کرد که برود. همین حین هم یک مینی باس از وحدتیه آمد. مینی باس قصد عبور از پل را داشت که زنی با عصبانیت مانع عبور راننده شد و چیزی طول نکشید که پل کامل تخریب شد. ما آن روز را کلی پیاده روی کردیم و از مسیر کوه و جاده شیراز حدود ساعت سه - چهار به برازجان رسیدیم. آن روز جاده برازجان شیراز بسته بود. ما خبر را دادیم به روزنامه رسالت و کیهان که کار کنند. خبر دادیم که راه بسته شده و مردم در جابه جایی و تأمین آذوقه با مشکل مواجه شده اند. با رسیدن این خبر و انتشارش به خبرگزاری فارس انتقاد شد چون آن ها به کذب اطلاع داده بودند که راه باز است. پس از آن رئیس کل راه و ترابری استان فارس برکنار شد و کیهان از خبرگزاری شیراز می خواهد که آن ها را جریمه کند.

شیطنت های کودکی

کودک بودم و در زیارت نخلی داشتیم که بسیار بلند بود، خارَک قرمز داشت و هر کسی هم نمی توانست از آن بالا برود. اصلا کسی بالایش نمی رفت. یک روز من به سرم زد و بالا رفتم. چند خارک چیدم و خوردم و بعدش از پایین آمدن می ترسیدم! مردم روستا دورم جمع شده بودند و من به وحشت افتادم. حاج اسماعیل پسر عمه ام آمد و همسایه ها را متفرق کرد گفت بروید خودش می آید پایین. وقتی همه رفتند من پایین آمدم. این اولین و آخرین باری بود که از آن درخت نخل بالا رفتم.

پیرمرادی چه آرزویی دارد؟

آبادانی شهرم برازجان. من از تغییرات خوب و مؤثر شهری خیلی خوشحال می شوم. از اینکه مردمم در رفاه و سلامت باشند. اینکه روستاها زیباتر و آبادتر بشوند و به آن ها بیشتر رسیدگی شود. دوست دارم کسانی که سالیان سال است به برازجان نیامده اند و یا برای اولین بار سفر می کنند شاهد پیشرفت آن در تمامی زمینه ها باشند و به عنوان شهری نو از آن یاد کنند. طرح های عمرانی که به همت شهرداران سابق رونق گرفته ادامه یابد. تابلویی بالای دژ بود که آن را برداشتند. دوست دارم به این بنای تاریخی بیشتر بها داده شود.

ناگفته های علی پیرمرادی

مکث می کند، لبخند تلخی می زند... «خیلی است. بگذریم.»

انتظار پیشکسوت خبرنگاری استان از مسئولان

برای مردم و جامعه قدم بردارند، تلاشگر باشند. در رفاه عمومی و افزایش امکانات شهری بکوشند. جوانان وقت خود را به بطالت نگذرانند. سرگرمی امروز جوانان حتی کودکان و بزرگسالان شده وقت صرف کردن در دنیای مجازی و گوشی موبایل. از موبایل استفاده خوب و بهره برداری مطلوب داشته باشند. به تحصیل و درس خواندن بپردازند. در این شرایط نابسامان بیماری مراقب سلامتی خود باشند و رسیدگی کنند، ورزش کردن را هم در برنامه روزانه خود داشته باشند.

چه دعایی برای مردم دارید؟

ان شاالله همه جوانان کشور سلامت باشند، خوشی جامعه را فرا گیرد. تندرستی برای همه باشد. از این وضعیت نابسامان اقتصادی رهایی پیدا کنیم و شادی در همه منزل ها وجود داشته باشد.

حال چه سخت است که بگویم با تمام ناملایمت هایی که در حق پیربابای رسانه استان بوشهر روا داشته شد او دیگر در میانمان نیست و علی پیرمرادی به آسمان ها سفر کرده است و هزار افسوس و ای کاش هایی که دیگر به جایی بند نیست. امید که با چاپ زندگی نامه ایشان و جمع آوری تمام اسناد مکتوبش در حفظ و یاد وی کوشا باشیم.

یادش گرامی باد...

 

گفتگو: ندا شیروانی

نقاشی دیجیتال: محمد علی نادری

طراحی پوستر: رضا کرمی

اخبار مرتبط
کلمات کلیدی
ثبت دیدگاه
آخرین اخبار
نظرسنجی
آیا از قالب سایت راضی هستید؟

- نتایج