اخبار ویژه

کد خبر : 251003 تاریخ ثبت : 1398/10/10 16:34:37
معرفی بانوان شهید استان بوشهر؛

شهید مریم دبان

شهید مریم دبانزنان در دوره‌های مختلف از تاریخ پرحماسه ایران اسلامی نقش با شکوه و بی‌بدیلی در جامعه ایفا کرد‌ه‌اند. از جمله مقاطع تاریخی که زنان دوشادوش مردان در جامعه ما حضور داشتند انقلاب اسلامی و پس از آن هشت سال دفاع مقدس بود که با هم‌صدایی و همراهی مردان حماسه جاودان را آفریدند.

به گزارش آزادنما؛ در راستای برگزاری کنگره سرداران و 2121 شهید استان بوشهر و همچنین برپایی اجلاسیه ملی زنان شهید و ایثارگر استان بوشهر بر آن شدیم تا به معرفی این شیر زنان دیار نخل و آفتاب و دریا بپردازیم.

 

شناسنامه

نام: مریم
شهرت: دبان
نام پدر: عبدالرحمن
نام مادر: زینب
محل تولد: آبادان
تاریخ تولد: 1338
تحصیلات: -
وضعیت تأهل: متأهل
تعداد فرزندان: یک پسر و یک دختر (شهید)
شغل: خانهدار
تاریخ شهادت: 27/7/1359
علت شهادت: بمباران هوایی آبادان
محل دفن: شهرستان آبادان

 

زندگینامه

نخلستان سوخته

به مریم گفته بودم که با دو بچهاش به بوشهر بروند تا اتفاقی برای آنها نیافتد. اما او راضی نشد و گفت: ما هم مثل دیگر مردم، مگر نه امام فرمودهاند که: شهرها را تخلیه نکنید. ما هم، آبادان را تخلیه نمیکنیم. هر چه خواست خدا باشد، همان میشود. اگر تقدیرمان شهادت باشد، هر جا که باشیم، مشیت الهی بر همان قرار می‌گیرد، پس چه بهتر که همین جا باشیم. آن روز، پیش از شهادتش، همه در کنار هم بودیم. مریم، پسرم، عبدالرسول را حمام داد. کودکان آب را دوست دارند و پس از شستشو در زیر آب، چهرهی دوست داشتنی‌شان، دوست داشتنیتر میشود. قافلهی مرگ در دو قدمی ما حضور داشت. همه جور افکار، خطوط ذهن ما را درگیر ساخته بود؛ اسیری، شهادت و شاید هم نجات. عبدالرسول با کودکانههای شیرین و شادش، امید و عشق را در فضای خانه میپراکند و از این افکار منفی ذهن ما میکاست.  
از مردم شنیده بودم که صدام ملعون گفته: امروز میخواهم، بمباران کنم. اما جنگ بود و هزار دل مراد و نامراد و هزار حدیث جعلی، نمیشد به همگی آن احادیث، اعتماد کرد. بعدازظهر به طرف مادرم رفتم تا در آن اوضاع و احوال، خبری از او گرفته باشم و دعای خیرش، ذهن درگیر مرا متمرکز کند و دلم را آرام. نزدیکی‌های غروب بود که خروش انفجارهای پی در پی، روزگار بیثبات ما را لرزاند. برخواستم به سمت خانه برگردم که حاج خانمی که در همسایگی ما قرار داشت، گفت: مادر کمی صبر کن بعد برو. من با نگرانی، مکثی کردم، بنا کردم به شستن انگورهایی را که برای مادرم برده بودم، آنها را در کنارش گذاشتم به سمت خانه برگشتم. نرسیده به خانه، از دور، دودی از نخلستان نزدیک آن، بلند شده بود. دودی غلیظ که خبر از بزرگی حادثهای میداد و صدای فریاد، گریه و شیون، غوغایی برپا ساخته بود. همین طور که میدویدم تا خودم را به آنجا برسانم، میدیدم که برخی با سر و روی خونی و گرد و خاکی به سویی نامشخص، میروند. گویی صحرای محشر برپا شده بود و آدمیان هر یک به سویی میدویدند. نفسهای سنگینم را که با رسیدن به نخلستان، رها کردم، دیدم که بیشتر دوستان و آشنایان، خانوادهی همسرم، زن و فرزندانم و همسایگانم در آن قتلگاه به شهادت رسیدهاند.

 

شاهدی ارواح پاک و مطهر شهدا بخصوص شهدای زن استان بوشهر صلوات

الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

اخبار مرتبط
    کلمات کلیدی
    ثبت دیدگاه
    آخرین اخبار
    نظرسنجی
    آیا از قالب سایت راضی هستید؟

    - نتایج